آروشا و روزهایی که گذشت
این روزها آروشا مثل بلبل صحبت میکنه و استقلال طلبیش بیش از هرچیز خودش رو نشون میده. البته باید اعتراف کنم که گاهی کنار اومدن باهاش برای من و پدرش خیلی سخت میشه. چون از خرد تا کل کارهاش رو میخواد خودش انجام بده و ما مرتب باید بدنبال ترفندی برای آروم کردنش باشیم.
یک چیزی رو که خیلی خوب فهمیدم و گاهی به خاطر خستگی فراموش میکنم و شاید اصلاً انرژی برای انجام دادنش نداشته باشم، این که هرچقدر باهاش دوست باشم و بیشتر براش وقت بزارم، خیلی بهتر به حرفهام گوش میکنه و راحت تر باهمدیگه کنار میایم.
البته من اصلاً قصدی برای داشتن یک بچه حرف گوش کن ندارم و بیشتر اعتقاد دارم که باید باهم دوست باشیم و تا اونجا که سن اون اجازه میده مسائل رو حل و فصل کنیم. همیشه به خودم میگم: من با این سن و سالم هنوز کلی اشتباه هات مختلف توی رفتار و افکارم دارم، حالا از آروشا چه توقعی میتونم داشته باشم.
بالاخره طلسم استخر بردن آروشا رو شکوندم و پنجشنبه هفته گذشته با همدیگه به استخر رفتیم. حدوداً از ساعت 12:30 الی 17:30. آروشای عزیزم، انقدر از آب و استخر خوشش اومده بود که حاظر به دراومدن از اونجا نبود. به همین خاطر ما ناهارمون رو هم توی همون جا خوردیم و تونستیم مدت زمان بیشتری رو توی آب بمونیم. دیگه دقایق آخر، آروشا لب استخر مینشست و به من میگفت، برم عقب تا بپره توی بغلم. راستش از ترس اینکه نکنه اتفاقی براش بیافته، وسایلمون رو جمع کردم و از استخر آوردمش بیرون.
فکر میکنم تا چند وقت دیگه پروسه از پوشک گرفتن این دختر شیطون و بلا رو شروع کنم. 
گارگاه قصه و موسیقی هم به خوبی و خوشی تموم شد. از نظر من این کارگاه هم مثل کارگاه قبلی برای آروشا خیلی عالی و مفید بود.
توی کارگاه رنگ و موسیقی آروشا با شعرهای زیادی آشنا شد و نقاشی کشیدن با قلم و دست و ... رو تجربه کرد. توی این گارگاه هم آروشا و صد البته خود من با قصه های مختلفی آشنا شدیم و طرز بیان و نوع جذب بچه ها برای خود من جالب و آموزنده بود.
دلم برای همه دوستای گلم تنگ شده بود. امیدوارم هرکجا که هستین در کنار بچه ها و خانواده گلتون روزهای خوب و خوشی رو سپری کرده باشین. 



آروشا و روزهایی که گذشت 


